بها نه های بودن هر کسی

سلام.

این روزها خیابان ها و شهر همه چیز پر از نشانه است. نشانه هایی که شاید هرگز دیدنی نبود اما امروز هست....

امروز زندگی من خالی شده. از تمام انگیزه های که روزی براش نفس میکشیدم اما امروز فقط نفس میکشم چون از تمام انگیزه ها راحت شدم.

نوشتم تا نوشته باشم و اینجا خالی نباشه.

   + سمیه ب - ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٩

سکوت

در انتهای این جاده جز سکوت هیچ نیست!!!

-------------------------------------------------------------

 درست مثل قلبی که مدتهاست ایستاده و جز صدای بوق دستگاه هشدار چیزی باقی نمونده اما هنوز هم امیدواری. امیدوار به نوری که همیشه در انتهای داستان ها ناگهان می درخشه و معجزه اتفاق می افته!!!

جالبتر اینه که همه داستان ها رو ما ساختیم.

پس از اونجایی که همیشه به خودمون دروغ گفتیم. جز سکوت هیچ صدایی نیست.

پس متاسفم

بوقققققققققققققققققققققققققققققققققققققق

 

   + سمیه ب - ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٩

دلتنگی های ابلیس

روزهای زیادی با خودم حرف نزدم. حتی خودم را در آینه نگاه نکردم. خود واقعی را. نه صورتی که کرم نیاز داشت یا لبهایی که خشک و خسته منتظر رنگ و روژ می سوخت. حس غریبی در تمام وجودم پر پر میزنه. اینکه با تمام ادعاها و تمام راههایی که برای تجربه رفتم هنوز هم در این دنیا غریبم. گاهی هر راهی غریبه تر از اون چیزی است که فکر میکنم. من تنهام. اما این تنهایی با وجود هیچکسی پر نمیشه. این روزها از همه گریزانم. لبخند میزنم. قهقهه می زنم. سعی میکنم زیبا و خوش لباس باشم. اما مدام چیزی قلبم رو چنگ میزنه. چیزی که نمیشناسمش. در اوج خنده دلم میخواد زار زار گریه کنم. کسی میدونه چرا؟ جواب سوالم رو دارم. من قلبم رو فدای تمام خودخواهی هایی کردم که میدونستم به نفعم نیست. خودم رو گول زدم. وجدانم رو سر بریدم. پا روی همه احساساتم گذاشتم. بارها و بارها.... دلم برای قلبم میسوزه. اون فقط یک تکه گوشته که دلش برای روزهای گذشته و روزهایی که در رویاها بهش نوید میدادم تنگ شده. دلش برای بهشتی که براش ازش سروده بودم تنگ شده. دارم چرت میگم و خودم هم میدونم. 

من کجام؟؟

خدایا هنوز هم اونجایی؟ 

هنوز هستی و منو حس میکنی؟

هنوز هم منو میخوای؟

از بو تعفن تمام کارهایی که کردم و تمام اونچه که به دست آوردم دارم بالا میارم. از زندگی که برای خود ساختم متاسفم. از اینکه اون آدمی که تو خواستی نشدم متاسفم. من هیچی نیستم. برای خودم هم متاسفم. حتی برای اطرافیانم. 

کمکم کن!!!

لطفا....

   + سمیه ب - ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٩

چشم که باز میکنی

چشم که باز میکنی....

واقعیت اینه که مدتهاست این محیط رو فراموش کردم. چشم بستم به روی تمام آن چیزهایی که روزگاری عزیزترین برای من بودند. مثل فراموش کردن یک عشق قدیمی. واقعیت اینه که وقتی چشم باز میکنی هیچ چیزی فراموش نشده .فقط ساعتها دراز کشیده ای و سعی کرده ای به چیزهایی فکر کنی که هیچ وقت عشق تو نبوده اند. سالهاست سعی میکنم با خودم و تفاوت هام بجنگم. تفاوت هایی که هیچوقت نفهمیدم از کجا پیدا شدند و کی فراموش می شوند. 27 سال، 27 بهار، 27 زمستان و پاییز. هیچ چیزی تغییر نکرده جز من!!!

دلم برای نوشتن تنگ شده اما نمی نویسم و این درد مشکوک زندگی منه.ساعتها و ساعتها فکر میکنم. بی نتیجه. گاهی وقتی از پنجره به خیابان نگاه می کنم احساس میکنم همه چیز غرق در حرکت و زندگی است جز من!!!

واقعیت..... 

تفاوت دنیای من با واقعیت فرسنگهاست. وقتی عادت کردم همیشه و همیشه به زندگی عشق بورزم زندگی هم مثل تمام عشاق دیگر روی سخت و نامهربانش رو نشانم داد. من یک دختر بودم. یک دختر هستم و احتمالا خواهم بود. اما هیچوقت راضی نبودم. وقتی درست زمان 17 سالگی با لباس پسرانه ساعت 2 نصف شب از خانه بیرون زدم باید این رو می فهمیدم. درست وقتی که در کوچه ها پرسه میزدم ، فهمیدم که هیچوقت یک دختر نخواهم بود. از نگاه تمامی مردها من یک دختر نما هستم. سعی کردم باشم بیشتر از همیشه. بین تمام مردم. شاید بودن میان این همه نه تنها آرامشی نبود، بلکه می تونست تمام آشوبها را بسازد و ساخت. من عاشق آزاد زندگی کردنم. دوست ندارم از مرد سالاری حرف بزنم که درد زندگی من این نیست. دوست دارم از تنهایی هایی بگم که همیشه با من بود. حتی وقتی کنار عزیزترین دوستانت هستی حفره تنهایی گسترده تر از همیشه دهان باز میکند..

به هر کجا که سر میزنم یک مرد هست. مردی که من تنها رویای تختخواب او هستم. مردی که من هیچوقت برای او یک عشق نیستم. تمام کلمات محبت آمیزی که روزی به عنوان تقدسات زندگی ام بودند امروز مثل یک گلوله برف له شده در پیاده رو لجن مال و بی ارزش شده اند. 

عزیزم، عاشقتم، دلم برات تنگ شده بود، بدون تو زندگی یعنی هیچ...

و بعد ضربه آخر مثل آخرین گلوله درست داخل شقیقه :دوستت دارم

تمام خیانت ها و نکبت های دنیا از اینجا شروع می شود. و درد اینجاست که گاهی این دروغ به واقعیت مبدل می شود. دوست داشتن. همیشه سعی کردم که باور نکنم که زندگی کنم. که عشق بورزم ولی عاشق نشوم اما ....

عاشق نشدم اما از بی جربزه بودن برای عشق دلخورم. از اینکه دوست دارم عاشق باشم اما جرات ندارم خسته ام. اینجا همیشه جایی برای فریاد زدن من بوده و هست. اینجا همه چیز خسته است. درست مثل من... تصمیم گرفتم بنویسم. هر شب یه مقدارکم. اما می نویسم


داستانهای دور زندگی مادربزرگ

همه چیز آرام بود. تقریبا همیشه همه چیز آرام بود. حتی وقتی مادربزرگ مرد. جز جیغ های عمه محبوبه و چند نفر از اقوام دور همه چیز به خوبی پیش رفت. مثل تمام روزهای زندگیش لبخند میزد. شاید هم لبخند نمیزد. درست مثل نقاشی مونالیزا هیچ وقت نمی شد گفت که لبخند میزند یا حتی اخمو است. همیشه یک حالت ثابت. چشمهایش بین چروکها می چرخید و دهانش انگار در حال جویدن آدامس همیشه تکان می خورد. گذشته از وقتهایی که لگن از شب تا صبح لب به لب می شد و بابا یادش میرفت تکانی به خودش بدهد و کاری بکند بقیه روزها صبح خوبی داشتیم. البته روزهایی هم که شکم مادربزرگ خوب کار کرده بود، جز غرولند مادر و بوی بد فضا  چیزی برای آشفتگی وجود نداشت. تقریبا هر روز یک اسپری خوشبو کننده . حتی وقتی مادر بزرگ باد معده اش را با صدایی وحشتناک و زوزه مانند، روز خواستگاری من درست وسط حرف پدر فرشاد رها کرد هیچکس جز مادر آشفته نشد. پدر فرشاد تند و تند از وضعیت بد اقتصادی میگفت که مادر بزرگ فضا را تغییر داد. مادرم سرخ شده بود و پدر اخم کرده بود. اما من خیره به مادربزرگ نگاه میکردم که همچنان با آرامش دندانش را در دهان می چرخاند و نمی شد که بگویم لبخند نمیزند. اما واقعیت این بود که همه چیز حتی وقتی خواستگارها پشیمان شدند و دیگر خبری از آنها نشد هم آرام بود....

 

   + سمیه ب - ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٩

انواع مرورگرها

مرورگرهای  وب

کاربران اینترنت با استفاده از نرم افزارهائی موسوم به "مرورگرهای وب " از منابع موجود بر روی اینترنت استفاده می نمایند. نرم افزارهای فوق توسط شرکت های متعددی پیاده سازی و در اختیار استفاده کنندگان قرار می گیرد . هر یک از مرورگرهای وب دارای مزایا و محدودیت های مختص به خود بوده و کاربران اینترنت می توانند متناسب با نیاز خود از آنان استفاده نمایند .

نحوه عملکرد مرورگرهای وب
مرورگر وب ، برنامه ای است که با استفاده از آن صفحات وب درخواست و پس از ارسال توسط سرویس دهنده وب ، نمایش داده می شوند . نرم افزار فوق مسئول ایجاد هماهنگی لازم به منظور ارتباط بین کامپیوتر شما و سرویس دهنده وبی است که بر روی آن یک و یا چندین وب سایت وجود دارد. پس از فعال نمودن مرورگر وب و درج آدرس یک وب سایت در بخش آدرس آن ، مرورگر با سرویس دهنده وب ارتباط برقرار نموده و خواسته شما مبنی بر درخواست یک صفحه را برای آن ارسال می نماید . پس از ارسال پاسخ لازم از طرف سرویس دهنده وب، ماحصل کار بر روی کامپیوتر شما نمایش داده می شود . مرورگر ، کدهای ارسالی توسط سرویس دهنده را که توسط زبان هائی نظیر HTML و یا XML نوشته شده اند را تفسیر و آنان را با فرمت مناسب نمایش می دهد .

تنوع مرورگر ها 
کاربران اینترنت به منظور انتخاب یک مرورگر دارای گزینه های متعددی می باشند . اکثر کاربران با مرورگرهائی که از یک رابط کاربر گرافیکی استفاده می نمایند ، آشنا هستند. این نوع مرورگرها متن ، گرافیک و عناصر متفاوت چندرسانه ای نظیر صدا ، تصویر و کلیپ های ویدئویی را نمایش می دهند . در مقابل ، برخی مرورگرها از یک رابط کاربر مبتنی بر متن استفاده می نمایند . تعدادی از شناخته ترین مرورگرهای موجود عبارتند از : 

  • Internet Explorer  
  • Mozilla  
  • Firefox  
  • AOL  
  • Opera  
  • Safari : یک مرورگر خاص که به منظور استفاده در کامپیوترهای مکینتاش طراحی شده است .
  • Lynx  : یک مرورگر مبتنی بر متن که دارای امکانات خاصی به منظور خواندن است .  

  ادامه مطلب  
   + سمیه ب - ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۸

اگر دل دلیل است!!!

اگر دل دلیل است

شمع

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه

همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

   + سمیه ب - ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۸

فصل های ناگفته

فصل های ناگفته

وقتی همه چیز در یک تکرار مبهم گم میشه، اصلا دیگه چیزی به نام تلاش مفهوم کلیشو از دست میده. این همه تلاش و دوندگی برای کارگاه داستان. میخوام تلخ حرف نزنم. فقط راجع به کارگاه میگم.

یک کارگاه کاملاً حرفه ای با حضور اساتید و بچه های صاحب سبک این مملکت. صرفا برای عشق به ادبیات و داستان نویسی این مملکت به طور رایگان. حضور برای عموم آزاد است.

آدرس: سهروردی، بعد از خیابان بهشتی، خیابان زینالی غربی- تقاطع خیابان حسینی، کوچه پاکزاد. پلاک ١۵. ساعات ٢ الی ۴ روزهای پنجشنبه.

منتظریم.

   + سمیه ب - ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٧

 

سلام.

مثل همیشه سالها و روزها تکرار و تکرار و تکرار.....

تو را نشانه رفته اند.

-  ترتیب مهدی رو دادن. دیشب یکی مغزشو داغون کرده. 

-  بعدی کیه؟ منم یا تو؟ 

-  شلوغش نکن. هنوز هیچی معلوم نیست. 

- چی معلوم نیست؟دیگه چی قراره معلوم بشه؟گور بابای همشون. بعد از این همه سال هنوزم داریم پس میدیم. آدمکشای عوضی. 

-  شاید یه مسئله شخصی بوده.چه میدونم زنش،دخترش، یه خری ازش کینه داشته. 

- هه. چه کینه ای. مگه تو این سالها به غیر از حزب واسه خودمونم کاری کردیم. یه عده عقده ای هیچوقت یادشون نمیره. صد دفعه ام بگیم غلط کردیم ولمون نمیکنن. تا آخر عمرمون باید از سایه مونم بترسیم.

-  اونموقع که گلو جر میدادی باید اینا رو میفهمیدی.

-  راست میگی ما سیاهی لشکرا گلو جر دادیم، عوضش شماها خوب عشق کردید.

-  از دست مامورا فرار کردن عشق بود یا زندان رفتن؟ 

-  به اختیار دارین تو مقر نشستن که مأمور بازی نداشت. 

-  احمق تو فکر کردی همه مثل خودتن. من واسه حزب همه چیزمو باختم.

- تو که راست میگی.تو نبودی، دخترای حزب و میکشیدی زیر لحافت. با همین حرفهای مفت سر بقیه رم به باد دادید. بایدم کثافت کاریاتون یادتون نیاد.دختر بدبخت چقدر گریه کرد واسه خاطر اینکه فقط یک ساعت، یک ساعت تو مقر با آقا تنها مونده بود. 

- تو دم از مردی نزن. ادای خواجه ها رم واسه من در نیار. دو ساعت قبل از عملیات یهو چی شد غیبت زد؟ وقتی حزب و تار و مار میکردن کدوم گوری بودی؟ همه میدونن تو راپرت غلطت دادی یوسف و بچه ها رو درو کردن. 

-  گور بابای تو و حزب

زن گوشه اتاق ایستاده بود و بی صدا نگاهشان میکرد. سیگارش تقریباً به فیلتر رسیده بود. خاکستر طولانی به سختی طاقت آورده بود.زن ناگهان حرف زد. صدایش مثل تیغه تیزی میان دو مرد پرتاب شد.

- بسه

  دو مرد که برای یکدیگر خیز برداشته بودند،کنار یکدیگر متوقف شدند. مرد اول رگهای گردنش برجسته شده بود و صورتش سرخ و داغ مینمود.مشت هایش آماده پرتاب شدن قفل و گره شده مانده بود. مرد دوم اما بیشتر مست نشان میداد. گیلاس را  طوری در دستش فشار میداد که هر آن آماده شکستن بود. هر دو برگشتند و به زن نگاه کردند. باقی حرفهایشان را بلعیدند. مرد دوم از جیبش سکه ای در آورد و روی میز چرخاند. سکه جرنگ جرنگ کنان چرخید و افتاد. صدا تند و تند تکرار می شد. مرد اول سیگاری روشن کرد. طول اتاق را  با قدمهای محکم  و سریع طی کرد.کنار تفنگ شکاری قدیمی که به دیوار آویزان بود، ایستاد و دستی روی قنداقش کشید.تفنگ به نظرش خوش دست آمد. دلش میخواست امتحان کند. از زاویه مگسک به چیزی خیره شود و شلیک کند. زن پشت به اتاق کرد و کوچه را پایید. وقتی برگشت گریه کرده بود. صدایش می لرزید:

-  هممون مقصر بودیم.

آب دهانش را با صدا فرو داد:

- حالا که چی؟ بعد از این همه سال اومدید گذشته ها رو هم بزنید که چی بشه. به جهنم بذار هممون مثل سگ بکشن.

دوباره پشت به هر دو مرد به بیرون خیره شد. پسر جوانی میان کوچه پنجره را  نگاه میکرد. با نگاهش پسر را که  به سمت بالای کوچه میرفت،دنبال کرد. سخت و سمج یکدیگر را نگاه کردند. پسر سر کوچه مکثی کرد و برای زن بوسه فرستاد. زن احساس گرما کرد. پنجره را باز کرد و سرش را از پنجره بیرون برد. پسر فکر کرد چه منظره زیبایی. زنی با موهای پریشان نیمه های شب به خاطر او میان کوچه خم شده است. زن با دست اشاره کرد. پسر خیره به پنجره کوچه را برگشت. زن دوید و آیفون را برداشت. پسر در چند قدمی در ایستاد. هنوز مردد بود. شاید این زیبایی خیره کننده هم یک توهم بود. مثل تمام چیزهای دیگر. سعی کرد برگردد. اما زن در را باز کرد و فریاد زد: بیا بالا عزیزم

نگاه های معنی داری بین دو مرد رد و بدل شد. زن در آپارتمان را باز کرد:

- من مهمون دارم. شب به خیر

 مرد اول فکر کرد که زن یک هرزه کثافت است. حقش بود یک گلوله میان پیشانیش خالی کند. وقت آمدن فکر میکرد زن امشب تا تختخواب همراهیش خواهد کرد. فکر کرد حالا که با زنش کنار نمی آید، زن برای فرار از همه چیز پناهگاه خوبی  خواهد بود.مطمئن بود که یکدیگر را می فهمند. آمدن این مردک  همه چیز را خراب کرده بود اگر او نبود حتماً  حرفهای بهتری بینشان رد و بدل میشد. زن کمکش میکرد تا ناشناس تفنگ به دست را فراموش کند. به این فکر کرد که  اگر دختر عمویش را در یک معاشقه هولکی میان حیاط خلوت خانه عمو  باردار نمی کرد. حالا مجبور نبود، صبح تا شب در یک اداره کار کند و هر روز نق و نوق بشنود.چه بسا حالا مثل زن تنها و آزاد بود. بعد از سالها زندان و فرار ، احساس میکرد که زن مثل سالها قبل آرامش به همراه دارد.دلش میخواست برای ساعاتی نگران خانواده کوچکش نباشد و از همه چیز دل بکند. به گذشته ها فکر کرد که زن بارها  از ترس در آغوشش گریسته بود.چهره زن به عقب برگشت و دختر هجده ساله ای شد که در خیابان کتاب به دست  می دوید. صدای قدمهای پسر در راه پله پیچید. مرد دوم آخرین جرعه را بالا داد و به برجستگی سینه زن خیره شد.سرفه کوتاهی کرد و راه افتاد. دو مرد زیر لب خداحافظی کردند.زن نفس راحتی کشید. مردها برایش حکم بختک را داشتند.مثل هجوم یک دسته ملخ خفه اش میکردند. دلش میخواست از آنها دور شود. پسر پایین پله ها مکث کرد و بعد آرام آرام بالا کشید. دو مرد کینه جویانه نگاهش کردند. مرد اول تنه محکمی زد و تند رد شد. پسر شنید که زیر لب فحشش دادند. فکر کرد که این هم یک دروغ دیگر است. زن مطمئناً یک فاحشه بود. زن با صورت سرخ به استقبالش آمد.پسر از در که وارد شد دود سیگار معلق در فضا بیشتر مضطربش کرد.زن برای لحظاتی از دیدن چهره یخ زده پسر که کلاه را تا روی گوشهایش پایین کشیده بود، ترسید. فکر کرد چطور توانسته یک رهگذر را به خانه راه بدهد. فضا در سکوت شناور بود. انگار هر دو پشیمان بودند. هیچ حرفی نبود. مثل اینکه گفتن هر کلامی وزن اضافی می شد و در  فضا گیر میکرد. زن سعی کرد لبخند بزند اما فقط توانست چند قدم به سمت پسر بردارد. آرزو کرد  پسر محکم در آغوشش بگیرد.دیگر هیچ چیز مهم نبود. پسر ترسیده بود. دلش میخواست فرار کند. به چشمهای زن خیره شد. زن میانسال بود و صورتش چین های ریزی خورده بود. به نظرش هنوز ته مانده ای از زیبایی را داشت. از پشت پنجره این چیزها را ندیده بود.فکر کرد اگر در کوچه می ماند حس زیباتری برایش به جا مانده بود. ناخود آگاه به سمت زن قدم برداشت. زن خیز برداشت و میان بازوان پسر جا گرفت. صدای هق هقش بلند شد. پسر مانده بود چه بگوید.دستهایش را اطراف زن حلقه کرد و فشارش داد. به سختی کنارگوش زن صدایی از خودش خارج کرد: چیزی نیست، چیزی نیست.آروم باش عزیزم

****

 زن بیدار که شد. پسر رفته بود. تمام شب خوابهای آشفته دیده بود. یوسف را دیده بود که از  جاده ای می آمد و روبرویش می ایستاد.درست به فاصله یک قدم روبرویش می ایستاد. دست دراز میکرد تا موهای نرم و بورش را نواز ش کند. محبوبه مثل همیشه پیدا شده بود. جلوی چشمهای او معاشقه کرده بودند. در خواب دنبال پسر گشته بود.پسر را صدا کرده بود. به خاطر نمی آورد به چه نامی، اما گرم و مهربان صدایش کرده بود.پسر بوی جوانی میداد.در خواب دیده بود 20 سال جوانتر است و میان باغ برای پسر انار میچیند. دست روی جای خالی پسر کشید. بغض کرد و سرش را میان بالش فرو برد . با صدای  بلند گریه کرد. فکر کرد چقدر خوب که پسر پولی کنار تخت  برایش نگذاشته. به سختی از جایش بلند شد. لباس پوشید. لیوان نسکافه را آرام آرام مزمزه کرد.دور اتاق چشم گرداند.مرد دوم سکه اش را روی میز جا گذاشته بود. سکه را  تاب داد. سکه تلو تلو خورد و از لبه میز افتاد. شیر آمده بود. پوزخند زد. دلش میگفت پسر بر میگردد. دلش میخواست تمام روز را منتظر پسر بماند. میان تخت قوز کرد و چشمهایش را بست. وسط یک قبرستان تاریک ایستاده بود. پیرمردی  را میدید که همراه آهنگی محلی گور میکند.با تمام وجود فرار کرد.چشم که باز کرد سردش شده بود. پتو را تا روی گلو بالا کشید و چشمهایش را بست. حس میکرد سرما هنوز از روزنهای نا پیدای پتو وارد میشود. خودش را میان پتو قنداق کرد. گرما که زیر پوستش دوید. محبوبه آمد. گریه میکرد. پهنای صورت تپل و سفیدش از اشک پر بود.دستش را کشید. تکان نمیخورد.مامورها نزدیک می شدند. به خونی نگاه کرد که  از ساق پای محبوبه بیرون میریخت.به سیل جمعیت و پلیس ها نگاه کرد. با تمام توان دوید. به ماشین که رسید گاز داد. از آینه مامورها را دید که دور محبوبه حلقه زدند. غلتی زد و خودش را جمع کرد. اشکهایش بین موها گم شده بود.چشم که باز کرد هوا رو به تاریکی میرفت.سخت و سنگین بلند شد. جلوی آینه ایستاد و به خودش زل زد. چرا دیشب فکر کرده بود پسر دوستش دارد؟ از این فکر احساس حماقت میکرد. شاید لازم بود باز هم چند سالی را آن طرف سر کند.به عکس روی میز نگاه کرد.آخرین های حزب خندان میان هوای ابری برلین به دوربین خیره شده بودند. پوست بدنش از سرمای عکس برجسته شد.به چشمهای محمود میان عکس زل زد. مثل همیشه می خندید و حرف میزد: برای امثال ما فقط یه چیز پادزهره.

دستش را مثل تفنگ روی شقیقه اش می گذاشت و فریاد میزد: تق تموم

دو ماه پیش بالاخره میان وان حمام تمامش کرده بود. شانه های افتاده اش را خوب به خاطر داشت. با همان کیف مشکی مندرس میان دستهایش. اشکهایش را پاک کرد و  جلوی پنجره ایستاد. اثری از پسر نبود.خیره به خیابان نگاه کرد. هیچکس عبور نمیکرد. دلش خواست لا اقل پسر نگاهش کند. چشمهایش را بست. شاید از جایی نگاهش میکرد. سرش را بیرون برد و موهایش را باز کرد.اجازه داد باد زیر موهایش بپیچد وگردنش را لمس کند. لاستیک یک ماشین با شدت روی زمین کشیده شد. مردی سرش را بیرون آورد و برایش سوت کشید. سرش را برگرداند و پنجره را بست. پرده ها را کیپ کشید و به خودش و پسر فحش داد. بلند و بی شرمانه فحش داد. دستی به صورتش کشید. سعی کرد ابروهایش را هشتی نگه دارد. دلش کم آورده بود، پسر دیگر نمی آمد. تفنگ را از روی دیوار برداشت. به خودش فشار آورد تا گریه نکند. اما نتوانست. تفنگ را در دهانش گذاشت. پایان غم انگیزی بود. فکر کرد صورتش با مغزی بیرون پاشیده و تخت کثیف و درهم چقدر وحشتناک می شود.احساس تهوع کرد. بلند شد و برای خودش یک لیوان شیر ریخت. هر چند بسته قرص که در خانه داشت خرد کرد و داخل شیر حل کرد. یک جرعه خورد. تلخ بود. دندانهایش از سرمای شیر تیر کشید و گز گز کرد. لیوان را روی میز گذاشت. تفنگ را محکم بغل کرد و میان رانهایش فشار داد. خیره به عکس نگاه کرد. تفنگ را پس زد. دست  زیر تخت برد و خرس سفید را بیرون آورد. چشمهایش را بست و آرزو کرد معجزه ای اتفاق بیفتد. کسی در زد. از جا پرید و فاتحانه لبخند زد. دستی به زیر چشمهایش کشید. خرس را محکم بوسید. هر دو به سمت در دویدند.دلش میخواست این بار پسر را خندان  ببیند. در را که باز کرد.

چشمها لوله تفنگی را دیدند  که شلیک کرد....

 

 

   + سمیه ب - ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٦

 

سلاممممممممممممممممممممممممممم

وقتی در خونه رو قفل میکنی و میری که میری.اونوقت که همه چیز می میره. بعد از سالها که برمیگردی خونه همراه تمام تار عنکبوتاش برات هنوزم پر از خاطره است. خیلی وقته اینجا برام دیگه اون خونه ای نیست که هر وقت دلم میخواست درشو باز میکردم و توش به خودم فکر میکردم به تنهاییام. حالا اینجا فقط انعکاس گم شده آرزو ها و صداهامونه. وقتی همه چیز رنگ یکنواختی بگیره حتی آدمها ام بین رنگ در و دیوار گم میشن. اونوقت که دیگه نیازی به آینه نداری تا خودتو نشناسی یا بشناسی حتی تیک تیک ساعتم برات غریبه میشه.... دلم میخواد اینجا رو دوباره گرد گیری کنم. شاید همین روزا. حالا که کارگاه از دستمون رفت باید دوباره علی بمونه و حوضش.......

پشت شیشه برف میبارد

پشت شیشه برف میبارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه میکارد

   + سمیه ب - ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٦

 

سلام

بالاخره به روز کردم شرمنده از همه شما که سر زدید و همچنان در خواب بودم....

روزگار دور تر از من و من

با فاصله ها درگیر

دورتر از یک قاب عکس

این عکس سیاه و سفید که آنجا روی دیوار، توی قاب مشکی و قدیمی روی تنها میخ لق میزند، همین عکس که می شود از همین جا ترک هایش را دید، تمام دغدغه ذهن من است. پشت میز جا به جا میشوم دلم میخواهد بنویسم اما چهره مرد نمی گذارد، ایستاده با شکمی که کمی بر آمده است. چهار شانه است و قد کوتاه، نگاهش اما چقدر معصوم است. مثل مسیحایی که هنوز به صلیب کشیده نشده است. کنار سد ایستاده و هیزم ها را روی هم می چیند، آب با چه سرعتی به دیواره ها میخورد، می ترسم،دلم میخواهد بگویم: هی آقا با توام، برو عقب

اما مرد مشغول است، گمانم گرمش است یقه اش را بیشتر باز میکند. گرمم شده است، بلند می شوم و به سمت یخچال می روم، یک لیوان شیر خنک با خودم می آورم و تا ته سر میکشم . لیوان را روی میز رها میکنم،لیوان فرفره وار قل می خورد و صدا می دهد. این دشت های سر سبز از کجا سر درآوردند، کنار مادر راه می روم، هن و هن میکند، شکمش بر آمده است، دستم را محکم گرفته، علی جلوتر میرود. می خندیم، فریاد می کشم: داداشی نگاه، قورباغه

علی جلو می رود و دنبال قورباغه میکند، جیغ میکشم، مادر توجهی نمی کند. زن ها توی راه نگاهمان میکنند، با مادر سلام و علیک میکنند، می ایستند و می خندند: تهران چه خبر بود؟ شوهرت خوبه؟ ماشاالله چه بزرگ شدن!

در که باز میشود حجم بزرگی از رنگ سبز توی چشم می زند، پیرزن روسری گل گلی اش را کمی جلو می آورد موهایش قرمز است. رنگ موهایش را دوست دارم. آن شرلی را هم همیشه دوست داشتم، پیرزن می دود به سمت مادر و همدیگر را در آغوش میکشند، همسایه ها از دیوارک های کوچک باغ سرک می کشند.

شمالی و فارسی قاطی میشود، لهجه ها به نظرم خنده دار می آید، توی حیاط می چرخم، مادر بزرگ فریاد میکشد: میوفتی روی سبزی ها ، بیا اینو ببر بده مامان بشوره بخور

محکم صورتم را می بوسد، صورتم خیس می شود. با آستینم پاک میکنم و به سمت مادر می روم. این حجم گل آلود که رنگ قرمزی از میانش بیرون زده با برگ های سبز و بلند که دستم را می خاراند، برایم جالب است، ترب را که حالا کاملاً قرمزیش پیداست داخل دهانم می کنم، گاز که میزنم، گریه ام میگیرد. داد میزنم: سوختم. مادر می خندد، خاله ها ریسه می روند، آب می خورم، اشک هایم با آب بینی ام هر دو سرازیر شده اند. مادر با دستمال سفت بینی ام را می کشد. می دوم داخل حیاط، مادربزرگ هنوز داخل سبزی ها می چرخد، می دوم از در بیرون، پسرها کنار رودخانه لباس ها را کنده اند و شنا میکنند، غش می روند از خنده، آب به اینطرف و آنطرف می بردشان، دلم میخواهد شنا کنم، اما مادر نمیگذارد فشار آب زیاد است . توی حیاط می دوم و دور می زنم، به سنجاقک ها انگشت میزنم،پروازشان را تماشا میکنم.مرد کت و شلوار به تن دارد، مثل همیشه یک روزنامه توی دستهایش است، به سمتش می دوم و جیغ می کشم:

- دایی معلم اومد

محکم بغلم میکند ومی بوسدم، صورتش را جلو می آورد: دایی رو ببوس مو فرفری

می بوسمش، محکم گردنش را فشار میدهم، میخندد، مادر می دود، باز هم بوسه و احوال پرسی. دایی به شکم مادر اشاره میکند: باز هم؟

زیر پوست سفید مادر قرمزی می دود، دایی با خنده میگوید: دو تا بس بود دیگه آبجی. علی با شورت خیس میدود وسط معرکه و دایی را بغل میکند، دایی با خنده فریاد میکشد: خرس گنده خیس شدم، می بوسدش. گردنش را رها نمیکنم، تابم میدهد و وارد خانه میشویم، کنارش که مینشینم سرم را میکنم توی پاچه شلوارش، چقدر گشاد است، چقدر پاهایش پر موست. می خندد و مرا بیرون میکشد، دست می کند لای موهایم و با موج هایش بازی میکند. می نشینم روی پاهایش و سبیل باریکش را می کشم، بلندم می کند و روی شانه هایش می چرخاند، قلقلکم می دهد. ریسه می روم از خنده، دستم را می گیرد، می دویم. میان باغ می ایستیم، مادربزرگ هنوز سبزی میکند، سر بلند می کند و مشتی به سینه اش می زند و داد میکشد: بترکه چشم حسود، قربون قدت بشم الهی

دایی می خندد، از در که بیرون می آییم توی چشمهایش اشک جمع شده است، با هم دور می شویم، توی جاده یک قورباغه له شده اند. گمانم چیزی از رویش عبور کرده. دست می کند توی جیبش و پول در می آورد. با شوق می گیرم، پنج زاری کوچک توی مشتم گره میشود، مشتم سریع عرق میکند. انگار بلند بلند فکر میکند، بی آنکه مرا به حساب بیاورد: اگر استخدامم کنن، دیگه نمیذارم تو باغ مردم کار کنه

مات نگاهش میکنم، هوای شرجی عرق آلوده ام کرده، بی حس و کرختم، صدایم میزند: موفرفری خسته شدی، تازه میخوام ببرمت باغ سیب

می دوم تا ببیند خسته نشده ام. بوی سیب اینجا از همه جا شدیدتر است، گوشه باغ می نشینم و با سیب ها سر گرم می شوم، همه شان زردند. تک و توک سبز هستند، سبزها را سوا میکنم، گاز که میزنم طعم خوب ترشی زیر دندانم می رود. میخندم، آن گوشه ایستاده،روزنامه را به دست مرد می دهد، پچ پچ می کنند. مسیر را که بر میگردیم خوابم میگیرد. بغلم میکند. سرم را روی کتش فشار می دهم، بوی نفتالین میدهد. به خانه که میرسیم هنوز بیدارم گر چه پلک هایم خسته اند و باز نمی شوند. مادر می خواهد مرا بگیرد اما نمی گذارد. دوست دارم او مرا توی رختخواب بگذارد، روی بالش که رهایم میکند چشم باز میکنم و از خنده غش میروم، قلقلکم میدهد و می بوسدم، می خوابم. شیرین تر از همیشه می خوابم.

مشتم عرق کرده، چقدر صورتم درد میکند، جای میز روی صورتم مانده، آرام بلند میشوم، لیوان شیر را بلند میکنم. متن ها را زیر و رو میکنم، دوباره به عکس خیره میشوم، گرم است، توی حیاط زیر درخت گردو نشسته ام، علی چوب میزند و گردوها می ریزند اما تا میخواهم بدوم جمعشان میکند، بیرون بچه ها گردو بازی میکنند، گردوها قل میخورند، فحش و خنده توی فضا پخش میشود. در باغ باز است، دو تا مرد می آیند تو، پشت سرشان زن ها و حالا یک جسم سیاه روی سرشان وارد میشود. می گذارندش وسط حیاط، مادربزرگ روی بلندی خانه ایستاده، ماتش برده، چشم هایش از جمعیت روی جسم سیاه میچرخد. مادر از روی بلندی میپرد ، با کفش توی سرش می کوبد، می دود به سمت جسم سیاه، پارچه را که پس میزند شیون بالا میگیرد. می دوم به سمت صورت دایی، غرق خون است، مادر پارچه را کامل بلند میکند، سینه اش سوراخ است، دست هایش آویزانند، روی تمام گردنش پوشیده از خار است، مادر می زند توی سر و صورتش، همسایه ها کنارش می نشینند، یقه مادر جر خورده، سینه هایش تاب می خورند، سرم را به دایی نزدیک میکنم، پدر بزرگ وارد میشوم، شال سبزش را مثل همیشه بسته است، مثل همان موقع هایی که برای بچه های مریض آب را با دعا فوت میکرد. شوکه شده است، سعی میکند همسایه ها را بیرون کند، همه جیغ میزنند، مادر بزرگ میکوبد به قفسه سینه اش،جیغ میکشم و گریه میکنم، یکی از همسایه ها بلندم میکند می دهدم به زن کناری:

- ببرش، بچه مریض میشه

زن بغلم میکند، لگد میزنم و روسری زن را میکشم، موهایش توی دستهایم نرم میلغزند، بیرون آمبولانس قدیمی ایستاده است، نگاهم روی بابا میچرخد، دارد گریه میکند و سرش را به دیوار میکوبد، راننده آمبولانس میگوید: با هلیکوپتر کشیدنش بالا، گیر کرده بود به سنگا.

دختری با چادر مشکی توی کوچه میدود، گریه میکند، مینی ژوپ پوشیده است، از زیر چادر سیاه توی باد رها شده اش پاهای سفیدش پیداست. همسایه ها خیره نگاه میکنند، پچ پچه بالا میگیرد، پدر بزرگ شال سبزش را در آورده و مثل همیشه وضو میگیرد تا پیش نماز شود. دورتر مردها دنبال آب و کافورند، زن در خانه را باز میکند، وارد خانه که میشویم، به سمت تلویزیون آمریکایی و قدیمی می رود، در کمدی اش را باز میکند، روشنش میکند تلویزیون فیلم کاویی پخش میکند.زن دیگری وارد میشود با هم گرم پچ پچ میشوند، صدایشان توی مغز کودکانه ام می پیچد: میگن کمونیسم بوده، خدا میدونه ، همشون با نماز و با خدا بودن، این یکی رو از راه به در کردن!

مرد توی فیلم تیر میخورد و از صخره پرتاب میشود. زن بر میگردد و به سمت تلویزیون میدود، کانال را عوض میکند. گوگوش پخش میشود.

سرم گیج میرود، صورتم خیس از اشک است، عکس انگار لبخند میزند و صدایم میکند: موفرفری دایی یه شعر بخون

   + سمیه ب - ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦
← صفحه بعد